تبليغاتX
سایت اطلاع رسانی استاد محمود امجد

در ابتداي‌ منبر از حضرت‌ مهدي‌ اجازه‌ بگير

استاد زاهدی 

حضرت‌ آيت‌الله امجد در اولين‌ شب‌ جلسه‌  ( روضه خوانی )كه‌ هيچكس‌ نيامده‌ بود، من‌ روضه‌ مي‌خواندم‌ و ايشان‌ گريه‌ مي‌كرد، ايشان‌ روضه‌ مي‌خواند و من‌ گريه‌ مي‌كردم‌، روضه‌ تمام‌ شد و ايشان‌ تشريف‌ بردند من‌ هنوز داشتم‌ زمزمه‌ مي‌كردم‌ از وسط‌ راه‌ برگشتند و باز روضه‌ را با يكديگر ادامه‌ داديم‌. در يكي‌ از اين‌ جلسات‌ آقاي‌ امجد فرمودند:

             ابتداي‌ هر منبري‌ اين‌ فراز از دعاي‌ ندبه‌ را بخوان‌:  «اين‌ صدرالخلائق‌ ذوالبر والتقوي‌»  ما از طرف‌ حضرت‌ صاحب‌ حرف‌ مي‌زنيم‌، اول‌ از حضرت‌ اجازه‌بگير، اتصال‌ كه‌ برقرار شد شروع‌ كن‌.

***استاد زاهدی

منبع: صابره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دوستداران استاد  | 

 گفت‌و‌گويي صميمانه با حضرت آقای امجد

 

 به دانشجويان عشق مي‌ورزم

آقای محمود امجد

يك ساعت قبل از اذان ظهر داخل محوطه اردوگاه مي‌شد؛ ساده و بي‌آلايش، با همان لباس سنتي حوزويان، يعني قبا و عبا و عمامه‌اي كه آن را هم ساده مي‌پيچد. تا وارد مي‌شد، بچه‌ها دور او را مي‌گرفتند و او هم سلام مي‌كرد؛ سلامي با ته‌لهجه‌اي شيرين؛ به شيريني نان برنجي كرمانشاه.

اگر كسي او را نمي‌شناخت و تازه وارد اردوگاه شده بود و ازدحام دانشجويان اطراف وي هم او را به سويش نمي‌كشاند، حتماً با صداي بلند جمعيتي كه گرد او حلقه زده بودند و نوحه‌اي را مي‌خواندند، به سمت آنان مي‌رفت و دستي بر سينه مي‌زد و مي‌خواند:

يا حسين يا حسين گفتن و مردن خوش است

جان خود را به دست او سپردن خوش است

شايد دانشجويي نباشد كه او را نشناسد. هرجا دانشجويي هست، حاج آقا امجد هم اميد و پويايي را در كالبد او مي‌دمد؛ اما با چاشني خوف و توجه و تنبه و به خاطر همين است كه دانشجويان در كنار او، ضمن ثبت خاطرات شيرين و بهجت‌آور، بعضي از شعرها را هم با لحن و آهنگ حاج آقا را به ياد دارند. شعرهايي كه بزرگان ادب و عرفان زمزمه مي‌كنند؛

سرمايه عمر آدمي، يك نفس است

كان يك نفسم، براي يك نفس است

با هم نفسي گر نفسي بنشيني

مجموع حيات عمر، يك نفس است

آيت الله امجد روحاني پيچيده‌اي نيست. هر چند كسي از خلوت او با خدا و اهل بيت عليهم السلام خبر ندارد و بسياري از كرامات بزرگان را ديده و شنيده را مهر كرده است، اما گاهي گوشه‌اي از آن صندوقچه اسرار را باز مي‌كند؛ تا دانشجو بفهمد كه وراي اين عالم ماده هم غوغايي است و چنان از توحيد و تعبد سخن مي‌گويد و مسير را در شريعت‌محوري تفسير مي‌كند كه هر كس علاقه‌مند او مي‌شود، از شر دكان‌داران دروغين، در امان مي‌ماند. او به شدت مخالف مريدبازي است.

شايد براي شناساندن آيت الله امجد بتوان از كليدواژه‌هايي چون ساده، صميمي، صادق، كوتاه، گويا، صريح، متواضع، ژرف و از همه مهم‌تر، موحد و متعبد استفاده كرد.

ساده برخورد مي‌كند؛ اما نه آن سادگي كه مترادف عدم درك و عدم شناخت صحيح زمان و مكان است. صميمي است؛ اما نه آن قدر كه اجازه دهد حريم‌ها شكسته شود. صادق است؛ به گونه‌اي كه هر جا كه چاهي سر راهي باشد، فرياد مي‌زند. كوتاه سخن مي‌گويد؛ به اصطلاح دانشجويان، كپسولي و به اصطلاح طلبه‌ها، موجز. گويا حرفش را به مخاطب منتقل مي‌كند و واژه‌هاي مصطلح حوزوي را به كار نمي‌برد و از واژه‌هايي كه روشنفكران دانشگاهي آنها را مد مي‌دانند، استفاده نمي‌كند.

صريح است و به پست و مقام و منزلت طرف نگاه نمي‌كند و حرفش را مي‌زند؛ آن هم بدون كنايه و استعاره. نگاه او، ژرف است؛ اما بيانش ساده، گويا، كوتاه و تكراري است و مبلغ «بينش توحيدي» و متعبد در برابر كلام اهل بيت عليهم السلام.

از او فرصتي براي مصاحبه خواستيم و به او عرض كرديم: حاج آقا! پرسمان مي‌خواهد صريح، ساده و صميمي با شما مصاحبه كند؛ آن هم درباره سير و سلوك شما با دانشجويان و حرف و حديث‌ها در اين خصوص و او هم صريح، صميمي و ساده فرمود: هر چه دلتان مي‌خواهد، بپرسيد. پاسخ‌هايش انصافاً صادق، كوتاه و گويا بود.

•••

پرسمان:‌ در گفت‌وگوهايي كه با دانشجويان داشتيم، سؤالي تحت عنوان «ميانه شما با روحانيت چگونه است؟»، مطرح كرديم. آنها مي‌گفتند: برخي از آنها را وقتي مي‌بينيم، خيلي برايمان جاذبه ندارند؛ اما عده‌اي ديگر را نه و آنها را دوست داريم؛ به آنها نزديك مي‌شويم و از نزديك شدن و هم‌صحبت شدن با آنها، لذت مي‌بريم. به عنوان سؤال نخست، بفرماييد كه يك طلبه خوب كه بتواند با قشر دانشجو ارتباط برقرار كند و جزء دسته دوم قرار گيرد كه نه تنها دانشجو از او فرار نكند، بلكه روحاني را سنگ صبور و رفيق راه بداند، بايد چه خصوصياتي داشته باشد؟

 

از نظر بنده، اكثريت دانشجويان، داراي فطرت سالمي هستند و در واقع، اينها سرمايه‌هاي ما هستند و تمام تلاش ما بايد براي حفظ اينها باشد و من شخصاً خاك پاي همه آنها هستم. بحمدالله روحانيت هم هميشه بناي بر خدمت داشته و كمر همت بر خدمت بسته است و اولويت‏ها را هم در نظر مي‏گيرند؛ منتها ارتباط اين طبقه با طبقه دانشجو، نياز به مقداري آشنايي دارد. در حوزه، يك احتراماتي وجود دارد كه طبقه جوان و دانشجو، اين احترامات را بلد نيست و به همين دليل، يك فاصله‏اي بين حوزه و دانشگاه به وجود مي‏آيد. از اين رو، براي از بين بردن اين فاصله، يك مقدار آقايان روحاني بايد با آداب دانشجويان آشنا شوند و يك مقداري دانشجويان با آداب روحانيت آشنا شوند و بايد يك احترام متقابل بين اين دو قشر به وجود بيايد و اگر اين احترام نباشد، اين رابطه، ايجاد نخواهد شد؛ اما گذشت، بايد بيشتر از طرف روحانيون باشد. روحانيون بايد به دانشجويان محبت كنند. آنها را در آغوش بگيرند و به آنها عنايت داشته باشند. اگر دانشجويان از روحانيت، صميميت و علاقه ببينند، علاقه‏مند خواهند شد؛ حتي گاهي دانشجويان دچار علاقه افراطي مي‏شوند؛ يعني در برابر مقدار كمي علاقه، از خود بي‌خود مي‏شوند كه بايد اين علاقه را جهت داد و آن را تعديل كرد. بنابراين، راه ايجاد ارتباط روحانيون با دانشجويان، اين است كه با آداب دانشجويي آشنا شوند و مقداري هم از انتظار آخوندي خود كم كنند. بالاخره آخوندي، يك احتراماتي دارد كه دانشجو، آن احترامات را رعايت نمي‏كند؛ مثلاً با لباس آستين كوتاه يا شلوار كوتاه، جلوي روحاني مي‌آيد يا جلوي او لَم مي‏دهد يا با او شوخي مي‏كند. اينها نبايد به شخصيت روحاني بر بخورد. روحاني بايد كمي كوتاه بيايد تا بتواند با اين نسل ارتباط برقرار كند و آنها را هدايت كند. دانشجويان زياد به دنبال يك شخصيت علمي نيستند؛ مثلاً به دنبال علامه طباطبايي نيستند؛ دانشجويان به دنبال يك روحاني متوسط (از لحاظ علمي) هستند كه آنها را با اصول زندگي و دين آشنا كند و اين كار، از عهده اكثر آقايان روحاني برمي‏آيد. ما در دانشگاه، به روحانيوني نياز داريم كه هم داراي فضل باشند و هم مقداري خود را با دانشجو و دانشگاه، تطبيق دهند. اگر مقداري با دانشجويان، به اين صورت رفتار شود، استقبال عجيبي از جانب آنها صورت مي‏گيرد.

در تمام ايران، دانشجويان، بنده را مي‏شناسند و به من علاقه دارند؛ در حالي كه نه براي آنها سخنراني علمي مي‏كنم و نه قلمبه سلمبه حرف مي‏زنم؛ البته من اگر بخواهم اين طوري حرف بزنم، بلدم؛ اما دانشجويان اين را از من نمي‏خواهند و من هم اين كار را نمي‏كنم. ما بايد آنها را به خدا و قرآن و اهل بيت عليهم السلام دعوت كنيم و دعوت به خودمان نكنيم؛ حالا او مي‏خواهد به من احترام بگذارد يا نگذارد. وحدت حوزه و دانشگاه يعني اين؛ يعني رفاقت؛ يعني با كمك هم، باري را از روي دوش جامعه برداريم و دست به دست هم بدهيم تا بتوانيم به جامعه خدمت كنيم؛ يكي با شيمي، يكي با زيست شناسي و يكي هم با فقه و اصول.

 

پرسمان:‌ حضرت‌عالي در بين صحبت‏هايتان اشاره داشتيد به اين كه دانشجويان از ما علامه طباطبايي نمي‏خواهند؛ بلكه يك طلبه متوسط مي خواهند كه با آنها رفيق شود: به نظر شما مشكل به حوزه بر مي‌گردد يا به دانشگاه؛ منظور اين است كه حوزه چنين افرادي را تربيت نكرده است يا دانشگاه نتوانسته با رفتار حوزوي كنار بيايد؟

 

مشكل از ناحيه ما طلبه‏هاست كه صبر و تحملمان كم است. ما نبايد كسي را برنجانيم يا بي‌ادبي كنيم و اگر بي‌ادبي ديديم، نبايد زود برنجيم. ما بايد افراد را اصلاح كنيم؛ حتي كسي كه به ما فحش مي‏دهد. چاره‏اي جز اين نيست كه روحانيون يك پله از جايگاه و شخصيت خودشان پايين بيايند. ما به خداوند و به اين مردم، بدهكاريم و بايد آن را ادا كنيم.

 

پرسمان:‌ آيا با اين نوع از روحانيوني كه الان در عرصه تبليغ چون حضرت عالي در دانشگاه‏ها فعاليت مي‏كنند و چنين مشي و سيره‌اي دارند، برخورد كرده‌ايد؟

 

بله، الان افراد زيادي هستند كه موفق هستند و توانسته‌اند با تواضع و فروتني، با دانشجويان رابطه برقرار كنند؛ اما تعداد آنها به نسبت كل، كم است. بايد اكثريت روحانيون به اين صورت عمل كنند و اين گونه باشند و اين تعداد، كم است و با يك گل، بهار نمي‏شود.

 

پرسمان:‌ اين تواضع و فروتني و اين رابطه‌اي كه حضرت عالي مي‌فرماييد، بايد از چه نوعي باشد؛ رابطه پدر و فرزندي يا رابطه استاد و شاگردي؟

 

روحاني بايد براي دانشجو پدري كند و طبيبانه برخورد كند؛ يعني هر جا لازم است، محبت كند و هر جا نياز است، تندي به خرج دهد. رابطه مريد و مرادي خوب نيست. ما دوست داريم همه مريد ما شوند و اين خوب نيست؛ مثلاً عباي من كج شده است؛ مريد من مي‌گويد: حتماً يك سرّي در اين هست؛ اما شاگرد مي‌گويد: خير، عباي شما كج است؛‌ آن را صاف كنيد؛ يعني رابطه استاد و شاگردي، سازنده است؛ اما مريدسازي، اصلاً خوب نيست.

 

پرسمان: خود حضرت عالي با استادان خودتان رابطه مريد و مرادي نداشتيد؟

 

چرا، من نسبت به برخي از استادانم، مثل حضرت آيت الله بهاءالديني، مريد بودم؛ اما مريد و مرادي صرف، خوب نيست؛ بلكه بايد نقد هم وجود داشته باشد؛ يعني اگر مريد ديد كه مرادش دارد به درون چاه مي‌رود، به او بگويد كه اين جا چاه است و نگويد كه آقا خودش مي‏داند كه اين اشتباه است؛ يعني مريد بايد نسبت به مرادش، نقد داشته باشد و مراد هم نقدپذير باشد؛ البته اين نقد، بايد عاقلانه و محترمانه باشد و بي‌ادبي صورت نگيرد؛ مثلاً مرحوم آقا مصطفي خميني، فرزند امام بود؛ اما در درس، از امام اشكال هم مي‏گرفت.

 

پرسمان: از امام راحل و آيت الله بهاء الديني ياد كرديد؛ فرصت را غنيمت مي‌شمارم و چند اسم را نام مي‏برم و شما درباره هر كدام در يك جمله توضيحي بفرماييد.

 

امام خميني: امام خميني، حكيمي الهي و عالم جامعي بود و به خاطر همين جامعيت، موفق بود. امام، ذوب در اسلام بود. او از خودش هيچ دفاع نمي‏كرد؛ اما براي اسلام، هيچ طاقت نداشت و در اين راه، همه گونه فداكاري كرد و الحمدلله انقلاب هم پيروز شد و ان‌شاء‌الله ما هم پيرو ايشان باشيم تا به نتيجه برسيم. امام از وقتي به نجف رفتند، به اين مقامات رسيدند؛ يعني در واقع، اميرالمؤمنين عليه السلام قلب امام را قاپيد و بعد از رفتن به نجف بود كه امام به اوج رسيد.

رهبر معظم انقلاب: ايشان هم چون دست پرورده امام هستند، مثل ايشان و در مسير ايشان هستند.

آيت الله بهاءالديني: او در اوج بود. افق ايشان، با امام يكي بود و با هم برادر و برابر بودند. او نشسته بود در گوشه‌ خانه و كسي او را نمي‏شناخت؛ اما امام در جامعه مطرح شده بود و ايشان به امام ذوق مي‏كرد و مي‏فرمود:‌ ائمه عليهم السلام از وجود امام، ‌خوشحال و مسرورند. چون امام، اسلام را مطرح كرده بود، ايشان كيف مي‏كرد؛ در حالي كه كس ديگري گفته بود كه چرا براي امام سه صلوات مي‏فرستند و براي من يك صلوات!

آيت الله امجد: امجد هيچ است و محلي از اعراب ندارد. من يك زماني گفتم كه من صفر پشت عددم؛ يك نفر به من گفت كه آقا! صفر پشت عدد، تلفن همراه است و ديگر اين را هم نمي‏گويم [با لحن و صداي بلند همراه با لبخند].

نكته گيرا! بر من مسكين مپيچ

كمتر از هيچم، چه مي‏خواهي ز هيچ؟

 

پرسمان:‌ حضرت عالي فرموديد كه رابطه‌ استاد و شاگردي مفيد است؛ نه مريد و مرادي؛ به نظر شما، استاد واقعي چه كسي است؟

 

استاد بايد تنها در مسائلي كه وارد است، اظهارنظر كند و در ديگر مسائل كه در آنها وارد نيست، هيچ اظهارنظري نكند؛ مثلاً اگر عرفان نخوانده يا در عرفان به طور كامل وارد نيست، نبايد از عرفان حرف بزند. البته استاد جامع هم پيدا نمي‏شود كه در همه زمينه‏ها استاد باشد. استاد اخلاق هم كسي است كه دروغ نگويد؛ تهمت نزند؛ غيبت نكند؛ به كسي بي احترامي نكند؛ سخن لغو نگويد و در واقع، به طور عملي، اخلاق را آموزش دهد.

 

پرسمان:‌ به عنوان كسي كه سعي كرديد دانشجويان را در مسير رابطه استاد و شاگردي هدايت كنيد، آيا در مسيري كه از ابتدا تا كنون در ميان دانشجويان طي كرده‏ايد، راضي هستيد؟

 

دانشجوها خيلي خوبند؛ ولي من چون به آنها كمي رو مي‏دهم، بعضي از آنها سرّ آن را نمي‌دانند. دانشجوها بايد متوجه باشند؛ البته من در كنار محبت، گاهي هم تندي مي‏كنم و اين طور نيست كه آزادشان بگذارم.

 

پرسمان:‌ روزي يكي از عزيزان مي‏گفت: من اگر به جاي آيت الله امجد بودم، اصلاً بين دانشجوها نمي‏آمدم. گفتم چرا؟ گفت: به خاطر اين كه براي ايجاد ارتباط با دانشجويان، خيلي خودش را كوچك مي‏كند؛ نظر شما در خصوص اين اظهارنظر چيست؟

 

من كوچك هستم؛ نه اين كه خودم را كوچك كنم. ما بايد سعي كنيم همان گونه كه خداوند با بندگانش رفتار مي‏كند، با ديگران رفتار كنيم؛ يعني با محبت و گذشت. اينهاست كه تأثيرگذار است وگرنه من، هر چقدر هم كه عالم باشم، تا اين گونه نباشم، نمي‏توانم تأثيري بر كسي بگذارم. بايد با مردم با تواضع برخورد كرد. تواضع، خيلي در جامعه مؤثر است و حتي انسان‏هاي گردن كلفت را هم به زمين مي‏زند. در يكي از دانشگاه‏ها، يك نفر با قيافه آن چناني كه احدي را قبول نداشت و به حساب نمي‏آورد، پيش من آمد و وقتي من با او با تواضع برخورد كردم، آمد در آغوش من و خيلي ابراز محبت كرد.

 

پرسمان: تمام خاطرات شما با دانشجويان، شيرين است؛ اما يكي از شيرين‌ترين آنها را بيان بفرماييد.

 

رابطه من با دانشجويان، دو طرفه است؛ يعني آنها به من عشق مي‏ورزند؛ من هم به آنها عشق مي‏ورزم.

 

پرسمان:‌ آيا شده از دست دانشجويان خيلي عصباني شويد؟

 

نه، البته من به دانشجويان تشر زياد مي‏زنم؛ اما اين كه عصباني شوم و عكس‌العمل فيزيكي نشان بدهم، نه.

 

پرسمان:‌ اگر يك دانشجو از تشر شما ناراحت شود و برود، آيا به دنبالش مي‏رويد؟

 

بله،‌ مگر اين كه به ناحق برود و در غير اين صورت، اگر از تشر من برود، آن قدر از او عذرخواهي مي‏كنم كه خود او خجالت بكشد و برگردد.

 

پرسمان: الگوي شما در اين شيوه برخورد با دانشجويان، چه كسي است؟

 

من مجموعه‏اي از برخوردهاي همه علماي اسلام با قشر جوان و عامه مردم هستم. من استاد زياد ديده‏ام و اين رفتارم، تركيبي از تمام چيزهايي است كه از استادان مختلف ديده‌ام.

 

پرسمان: مثلاً اين شعر خواندن و دَم گرفتن شما در بين دانشجويان، ابتكار خود شماست يا از كسي ياد گرفته‏ايد؟

 

نه، اين، ابتكار خود من است؛ البته تنها هدف من از اين گونه حركات، تحريك بچه‏ها و ايجاد تحرك و عشق در آنهاست؛ گرچه اين كه عده‏اي مرا مسخره كنند؛ خوب بكنند. آنها با اين رفتار من، عاشق اهل بيت عليهم السلام مي‏شوند و من هم از اين كار كيف مي‏كنم.

 

پرسمان:‌ آيا تا به حال شده كه بعضي از بزرگان نسبت به اين شيوه و سيره شما در برخورد با جوانان و دانشجويان، اعتراض كنند و يا تلويحا به شما تذكر بدهند؟

 

بله، يكي از دوستان ما كه منبري معروفي هم بود، يك بار از طريق يكي ديگر از دوستان به من گفت: بالاخره شما يك شخصيتي هستيد و اين كارها براي شما درست نيست و بهتر است كه اين رويه‌تان را عوض كنيد. چند روز بعد از اين قضيه، شهيد صياد شيرازي به شهادت رسيد. ما به اتفاق آن دوستمان در خيابان مي‏رفتيم كه من يك دفعه شروع كردم به دم گرفتن؛

تموم زندگي‏ام مال حسينه

دلم همواره دنبال حسينه

وقتي با صداي بلند، اين شعر را خواندم، تمام خيابان شروع كردند به حسين حسين گفتن. من به ايشان گفتم: خوب چطور است؟ من در جلسات حضرت آيت الله جوادي آملي شروع مي‏كنم به خواندن و ايشان هم شروع مي‏كنند به سينه زدن. يك بار به ايشان گفتم: برخي به اين كارهاي من ايراد مي‏گيرند. ايشان فرمودند: سنشان كه بالا رفت، مي‏فهمند كه تنها همين كارها به درد انسان مي‏خورد و براي او باقي مي‏ماند.

 

پرسمان:‌ نظر مقام معظم رهبري درباره نحوه رفتار شما در دانشگاه‏ها و با دانشجويان چيست؟

 

حضرت آقا، خيلي از اين نوع رفتار من خوشش مي‏آيد. يك بار هم به يكي از آقايان فرموده بود كه اين آقاي امجد، نه نماينده من است و نه ميز و تشكيلاتي دارد؛ اما خيلي موفق عمل مي‏كند. بعد از آن، تماس‏هاي زيادي با من گرفته مي‏شد كه مگر شما چه كرده‏ايد و چه شگردي به كار برده‏ايد كه آقا از شما تعريف كرده‌اند؟ گفتم: تنها شگرد من، اين است كه يك پله پايين آمدم. من اخيراً نامه‏اي براي ايشان نوشتم و در آن، اين شعر را نوشتم:

گر چه دوريم از بساط قرب، همت دور نيست

بنده شاه شماييم و ثناخوان شما

پسر آقا مي‏فرمودند كه آقا وقتي اين را خواندند، فرمودند: ما اين آقاي امجد را خيلي دوست داريم.

يك بار با يكي از آقايان در خدمت حضرت آقا بوديم و بعد از نماز، براي صرف غذا مي‏رفتيم و صحبت از اين شد كه كلمه بوس يك كلمه عربي است كه اسم فاعل آن بائس است. ايشان با تعجب پرسيد: عربي است؟ آقا فرمودند: بله، عربي است. بعد من به آقا گفتم: اعطني بوساً فانني بائس فقير مسكين مستكين. [خنده حاج آقا] و حضرت آقا هم از اين حرف من كلي خنديدند. ما تنها همين كار را بلديم كه آقا را بخندانيم؛ چون از هر چيز ديگر پيش ايشان صحبت كنيم، ايشان خودشان از ما واردترند و ما فقط بلديم ايشان را بخندانيم.

 

پرسمان:‌ به نظرشما آقاي امجد يكي باقي خواهد ماند يا تكثير خواهد شد؟

 

من اصلاً الگويي براي هيچ كس نيستم.

 

پرسمان:‌ يعني طلبه‏هاي ديگر نمي‏توانند رفتار و سلوك شما را ادامه دهند؟

 

هيچ كس نمي‏تواند. اگر بعد از من كسي مثل من منبر برود، او را از منبر پايين مي‏كشند و كتكش مي‏زنند! [خنده حاج آقا]. بنده قابل تبعيت و تقليد نيستم؛ بله، حرف‏ها و پيام‏هاي مرا ديگران هم مي‏توانند بگويند و بيان كنند؛ چون من در پس اين كارهايم، پيام دارم و اين نوع رفتار من، براي سرگرمي نيست و ديگران تا جايي مي‌توانند كارهاي مرا تقليد كنند؛ مثلاً فرض كنيد من اين شعر را براي دانشجويان زياد مي‏خوانم [صوت حاج آقا]:

گفت پيغمبر كه نفحت‏هاي حق

اندر اين ايام مي‏آرد سبق

گوش و هوش داريد اين اوقات را

در رباييد اين چنين نفحات را

نفحه‏اي آمد شما را ديد و رفت

هر كه را مي‏خواست جان بخشيد و رفت

نفحه‏اي ديگر بيامد هوش باش ...

تا اين جا، قابل تقليد است و در ادامه مي‏تواند بگويد: «گفت پيغمبر كه ... اما من مي‏گويم:

نفحه‏اي ديگر بيامد هوش باش

آي برارم! آي قارداشم! آي داداشم!

اين جا، ديگر قابل تقليد نيست و ابتكار خود من است و اگر كس ديگري اين طور بخواند، او را مسخره مي‏كنند. البته من شاگرداني تربيت كرده‏ام كه الان هم مشغول فعاليت هستند.

 

پرسمان:‌ اين حريم ميان روحاني و دانشجو تا كجاست؟

 

مبلغ و روحاني، بايد دانشجو را تعديل كند؛ يعني بعضي از دانشجويان ضعف نفس دارند و در مقابل، بعضي‏ها خيلي عصيان‌گرند كه اين هم به نوع تربيت خانوادگي برمي‌گردد؛ يعني پدرسالاري يا مادرسالاري كه فرزند را زبون مي‏كند و يا درنده. پدرسالاري و مادرسالاري، خطرناك است. در دستورات ديني ما آمده است كه تربيت فرزند از 20 سال قبل از ازدواج آغاز مي‏شود؛ يعني انسان بايد اول خودش را ساخته باشد تا بتواند كس ديگري را بسازد. در تربيت فرزند، گاهي لازم است كه انسان چشم را ببندد و هيچ نگويد و خم به ابرو نياورد تا فرزند منافق بار نيايد. فرزند را بايد آزاد و آزاده بار آورد؛ نه عصيان‌گر. وقتي به بچه گفتي خفه شو، او ديگر نمي‏تواند در هيچ جا حرفش را بزند و زبون مي‏شود. از آن طرف هم اگر خيلي او را لوس كني، او درنده و عصيان‌گر خواهد شد.

آن بحث حريمي هم كه فرموديد، اين حريم‏ها و احترام‏ها، غير از تشريفات و تجملات است. مگر ما روحانيون شاهنشاه آريامهريم؟ الان مقام معظم رهبري، در عين رهبر بودن، با دانشجويان مي‏نشيند و با آنها به راحتي صحبت و بگو بخند مي‏كند و همه هم از ايشان حساب مي‏برند. بايد در عين راحت بودن و صميميت، به دانشجو فهماند كه وظايفش چيست و در كجا بايد حريم‏ها را رعايت كند.

 

پرسمان:‌ در ابتداي بحثتان اشاره داشتيد به فطرت پاك دانشجويان؛ به نظر حضرت عالي، چگونه مي‏توان به فطرت پاك و خداجوي جوانان و دانشجويان تلنگر زد و آن را بيدار كرد؟ اگر موردي به ذهنتان مي‏رسد، بيان بفرماييد.

 

سعدي اگر عاشقي كني و جواني

عشق محمد بس است و آل محمد

بايد عشق اهل بيت عليهم السلام را در آنها ايجاد كرد؛ چون دسترسي به خداوند متعال، به طور مستقيم وجود ندارد؛ چه در فكر و چه در عمل و تجلي صفات خداوند، در اين خاندان است و ما بايد عشق اين خاندان را در نهاد جوانان ايجاد كنيم. ما بايد براي جوان دانشجو بيان كنيم كه مكتب اهل بيت عليهم السلام، مكتب ايثار است و اينها فداكاري كردند تا دين باقي بماند؛ آيا تو حاضر نيستي درس بخواني و باتقوا شوي؟ تو حاضر نيستي از اين شهوت بگذري؟

 

پرسمان:‌ آيا شناساندن اهل بيت عليهم السلام به نسل جوان مشكل نيست؟

 

نه، به هيچ وجه مشكل نيست.

 

پرسمان:‌ منظورم شناساندن جايگاه واقعي آنان است؟

 

نه، آن جايگاه و آن معرفت و نورانيت را نمي‏توان در همان ابتدا براي او جا انداخت و بايد ابتدا او را به راه درست آورد و او را نمازخوان كرد (نماز خواندن، نه دولا و راست شدن) و بعد كه نمازخوان واقعي شد، نوراني مي‏شود و سنخيت پيدا مي‏كند؛ چون آشنايي با نورانيت اهل بيت عليهم السلام، سنخيت مي‏خواهد و بايد ابتدا آن سنخيت را به وجود آورد.

 

پرسمان:‌ حضرت عالي فرمويد كه روحانيون نبايد خيلي به پوشش دانشجويان توجهي داشته باشند؛ درباره پوشش و رفتار خود طلبه‏هايي كه به دانشگاه مي‏روند، اگر سخن خاصي داريد، بفرماييد.

 

اولاً طلبه نبايد بدون فضل و مايه علمي به دانشگاه برود و اگر اين كار را بكند، خيانت كرده است. نمي‏گويم علامه طباطبايي باشد؛ اما يك مايه علمي داشته باشد و چيزي را كه نمي‏داند، بگويد نمي‏دانم. پوشش طلبه هم بايد خيلي ساده، اما تميز و مرتب باشد. هر چه پوشش طلبه ساده‌تر باشد، اثرش بيشتر است.

 

پرسمان:‌ طلبه‌اي كه مي‌خواهد به دانشگاه برود، غير از فضل و ساده زيستي و يك پله پايين آمدن، چه ويژگي‌هاي ديگري بايد داشته باشد؟

 

طلبه بايد به چشم رسالت به ورودش به دانشگاه نگاه كند. دانشجوها صميميت دارند و به فطرت نزديك‌ترند و به همين دليل، وقتي مقداري اخلاص در انسان مي‏بينند، جذب مي‏شوند. طلبه بايد با ساده زيستي خود، ساده زيستي را به دانشجوها ياد بدهد و بدون هيچ گونه توجه به شخصيت و مقام خود به ميان آنها برود؛ تا آنها هم جذب او شوند. الان در جامعه ما چيزهايي باارزش شده و مرزهايي به وجود آمده‌اند كه اصلاً درست نيستند. بايد اين مرزها را شكست و ارزش‏هاي واقعي را نشان داد. ما نبايد اسير مقام باشيم. من هميشه مي‏گويم كه مقام، يعني نوكري. اگر طلبه به عنوان يك رسالت وارد دانشگاه شود و همه مقام‏ها و جايگاه‌ها را كنار بگذارد، موفق خواهد بود. ساده زيستي از همه چيز بهتر است.

 

پرسمان:‌ آيا ارتباط برقرار كردن با دانشجويان براي يك طلبه، نياز به ادبيات خاص و يا مدرك خاصي دارد ؟

 

نه، اصلاً؛ چون خود دانشجويان اينها را از ما بهتر بلدند. ما بايد اينها را با حقيقت و زندگي واقعي آشنا كنيم كه در اين راه، فطرت پاك جوان هم به كمك ما مي‏آيد. داشتن مدارك بالا و دكترا و مانند اين هم به كار ما نمي‏آيد. زماني كه افرادي مثل دكتر بهشتي يا دكتر مفتح با آن عنوان وارد دانشگاه شدند، اين مدارك، ارزش داشت و وسيله خوبي براي جذب دانشجويان بود؛ اما الان واقعاً اين گونه نيست و كسي از من مدرك نمي‏خواهد. طلبه بايد به دنبال اثرگذاري در بين مردم باشد و اين، تنها از طريق صادق بودن به دست مي‏آيد. «اللهم ارزقنا توفيق الطاعه و بُعد المعصيه و صدق النيه». مردم به ما نياز روحي دارند و از ما پول نمي‏خواهند. يك روزي آقا به من فرمودند: دانشجويان خيلي به شما علاقه دارند. من گفتم: بله؛ اما حيف كه نمي‏توانم كاري براي آنها بكنم [از لحاظ مادي] و چيزي ندارم كه به آنها بدهم. آقا در جواب فرمودند: شما فقط يك كلمه براي آنها بگويي، كافي است؛ يعني اينها به پول نياز ندارند؛ به هدايت نياز دارند.

 

پرسمان: آيا طول ندادن دعاها و نماز هم يكي از شيوه‌هاي حضرت عالي در برخورد با دانشجويان است؟

 

من نماز را با تمام مستحبات به جا مي‏آورم؛ اما آن را سبك مي‏خوانم و زياد طول نمي‏دهم؛ مثلاً من قنوت نماز اول را كمي بيشتر طول مي‏دهم تا آنهايي كه جا مانده‌اند، به جماعت برسند و در عوض در قنوت نماز دوم، فقط يك صلوات مي‏فرستم. اينها خيلي مهم نيست. ما مي‏خواهيم بچه‏ها نماز را از روي عبادت به جا بياورند؛ نه از روي عادت. به گفته خود خداوند، ما فقط براي عبادت و بندگي آفريده شده‌ايم؛ نه براي انجام دادن اين ظواهر و عادات. ما بنده خدا هستيم. ما بنده زيارت عاشورا و كربلا رفتن و نماز غفيله و... نيستيم. همه اينها خوب هستند؛ اما اينها براي آدم شدن هستند و اگر آن نباشد، هيچ ارزشي ندارند.

 

منبع :پرسمان

با حضور: حسن ابراهيم‌زاده، روح‌الله حامدي، عليرضا حسن‌زاده

تنظيم: محمد شكراللهي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دوستداران استاد  |